آیا شما هم جزو افرادی هستید که گاهی وقتها در گذشته تان گیر می کنید؟ منظورم این است که یاد خاطره هایی در گذشته می افتید و نمی توانید جلوی فکر کردن به تلخی این خاطره ها را بگیرید؟ شاید هم تلاش زیادی می کنید که آن روزهای بد را فراموش کنید و از ذهنتان آنها را پاک کنید تا شاید کمی آرام بگیرید… چرا؟ چون تمام مدت دارید آنها را در ذهنتان زیر و رو می کنید و دائم خودتان را سرزنش می کنید و با خودتان می گویید من لایق همه این بلا هم بودم که سرم آمد. ادامه مطلب

باور دارم می توانم هر چیزی را که می خواهم بدست بیاورم.
آدم های زیادی را می شناسم که کم استعدادتر هستند اما از من موفق تر هستند و زندگی خوبی دارند. من آدم تنبلی نیستم اما چیزی مانع حرکت من به سمت اهدافم می شود. از اینکه با وجود علاقه زیاد به اهدافم به سمت آنها حرکت نمی کنم ناراحت هستم.

ادامه مطلب

چرا نسبت به طرد شدن انقد حساسم؟

من از ترس اینکه طرد بشم، نظرمو نمی گم. خیلی وقتا چون می ترسم کسی منو قبول نکنه و طردم کنه، به آدما نزدیک نمی شم. وقتی با کسی تلفنی حرف می زنم حتما اول من قطع می کنم غیر این باشه حس می کنم تلفن رو بروم قطع کرده. این حس طرد شدن واقعا عذابم میده و خیلی وقتا فرصت های خوب زندگی مو ازم می گیره.

ادامه مطلب

آخرین باری که خودتان را برای انجام دادن یا ندادن کاری سرزنش کردید چه زمانی بود؟ چه فکری داشتید و به خودتان چه می گفتید؟ بیشتر چه وقت هایی به خودتان گیر می دهید؟ چطور خودتان را ارزیابی می کنید (من خوبم یا من بدم)؟
پاسخ به این سوال ها کمک می کند بدانید چقدر عزت نفس دارید و برای بالا بردن عزت نفستان چه کارهایی لازم است انجام بدهید؟
ادامه مطلب

همین اول کار بگویم که مقصر اصلی نرسیدن به خواسته هایمان، ترس های ما هستند که مانع رسیدن ما به آنچه می خواهیم می شوند!

بله ترس! همین ترسی که مرموز و واقعی است و به سادگی قدرت درونی ما را می گیرد. ما بیشترین قدرتمان را از انتخاب های روزانه و گاهی سختمان بدست می آوریم. بعضی از انتخاب ها ما را جلو می برد و بعضی دیگر به کمک ترس می توانند کاری کنند بدون رشد و طبق روال سابق باقی بمانیم.

ترس در گوشمان فریاد می زند: نمی توانی، نمی شود! خسته هستی… حالا وقتش نیست… اگر این را از دست بدهی بی ارزش می شوی… تو یک احمق هستی…

ادامه مطلب

خودم را کاملا از دیگران جدا کرده ام چون فکر می کنم من آدم گوشه گیر و منزوی هستم. هر چند که مطمئن نیستم که واقعا گوشه گیر و منزوی باشم. خیلی اوقات افرادی که دائما در جمع و با دیگران هستند را نقد می کنم و فکر می کنم آنها از سر بی کاری و بی هدفی در جمع ها هستند. من تمایلی به داشتن رابطه دوستانه یا رابطه عاطفی با کسی ندارم.

ادامه مطلب

خیلی وقت ها بدون هیج دلیلی عصبانی هستم در واقع همیشه عصبانی و نگران هستم. در حدی که کل بدنم دچار گرفتگی و فشار هست. گاهی وقتا نمی تونم روی کارهام حتی کارهای ساده تمرکز کنم چون خیلی راحت حواسم پرت میشه و عصبانی و پرخاشگر می شم.

ادامه مطلب

۳۴ سالمه، مجردم یعنی بهتره بگم تازه از ازدواج افتضاحم جوون سالم بدر بردم و تونستم به شرط بخشیدن مهریه ام جدا بشم…

قبل از طلاق و تجربه های بعد از اون حالم اصلا خوب نبود، دائما اضطراب داشتم و از اینکه بتونم به زندگی عادی و طبیعی ام برگردم کاملا ناامید بود، هر روز هم شرایط نه برای من برای همه بد و بدتر می شد. با شوهر سابقم رابطه ی بدی داشتم و نمی تونستم حتی یه لحظه تحملش کنم دلم می خواست با یه کسی حرف بزنم و باهاش خوش باشم، یه مدتی با یکی دو نفر آشنا شدم اما اونا هم شدن مصیب های تازه ی زندگی ام.

انقد درد و سختی کشیده بودم که، هیچ دلم نمی خواست اتفاق تازه ای بیافته حتی اگر ظاهرا خوب باشه و یه تغییری توی زندگی ام ایجاد کنه.
حسابی افسرده و دل مرده شده بودم. نه دیگه کسی رو می دیدم، نه کسی متوجه بودن من می شد، معمولا ندیده گرفته می شدم. اون روزا فقط می خواستم تو عالم خودم باشم و هر جوری هست به مشکلات و بدبختی های بی انتهام فکر نکنم. فقط می خواستم اون روزها بگذره و عمرم تموم شه و راحت شم. انقد که تو فشار و سختی بودم، تمام بدنم درد می کرد، سردرد، کمر درد و هزار جور مرض دیگه داشتم…

وقتی هیچ چیز جواب نمی دهد!

دوست قدیمی داشتم که مدت ها ازش بی خبر بودم و هیچ نمی دونستم کجاست… یه روز که داشتم از محل کارم برمی گشتم توی شلوغی و فشار جمعیت، توی قطار مترو دیدمش. چقد عوض شده بود قبلا دختر احمقی به نظر می رسید خجالتی، مظلوم، بی صدا و غیر اجتماعی… همون زمانی که من شاد و شنگول بودم برای قبولی تو دانشگاه با دوستام شرط بسته بودم و حسابی انگیزه داشتم اون غمزده و بی عاقبت به نظر می رسید.

اون منو شناخت، گفت تو همونی نیستی که درسخون ترین و شادترین دختر کتابخونه بود؟ خجالت کشیدم و گفتم چرا… متوجه شد که غمگینم و دل مرده. گفت این کارت منه بهم زنگ بزن کارت دارم، پیاده شد و رفت.

زنگ زدم، داستانم رو براش تعریف کردم، همینطور داشتم گریه می کردم که ازم پرسید به این رنج صفر تا ده چند نمره می دیدی؟ گفتم ده گفت حالا به جاهایی که می گم خیلی آروم و ملایم با سر انگشت ضربه بزن و با من تکرار کن. انقدر غم داشتم که فقط می خواستم ازش خلاص بشم و یه جورایی ناخواسته باهاش همراه شدم…

ضربه‌های شفابخش حالتان را خوب می کند.

  • به کناره دستت ضربه بزن و همراه با من تکرار کن (طوری که صدای خودت رو بشنوی):
    با اینکه احساس استرس و فشار می کنم (می توانید این جمله را با توجه به شرح حال خودتان تغییر بدهید.) خودمو دوست دارم و قبول دارم.
    با وجودی که احساس اضطراب شدیدی دارم، خودمو کاملا و عمیقا می پذیرم و دوست دارم.
    این ناامیدی خیلی ناراحتم می کنه و خسته شدم، اما خودمو کاملا و عمیقا می بخشم و دوست دارم.

دور اول:

  • به بین ابروها (تاج ابرو)ضربه بزن.
    فکر کردن به زندگی منو اذیت می کنه.
  • به کناره چشم (شقیقه) ضربه بزن.
    کلی چیز برای نگرانی دارم.
  • به زیر چشم ضربه بزن.
    همه ی این فشارها توی بدنم
  • به زیر بینی ضربه بزن.
    با این شرایط و اوضاع اصلا نمی تونم اروم باشم
  • به زیر لب ضربه بزن.
    کلی مشکل و اتفاق و ماجرا همین الان هست، کلی درد و ناامیدی
  • به قفسه سینه ضربه بزن.
    به سختی می تونم اروم بشم با این اوضاعی که توی زندگیمه
  • به زیر بغل ضربه بزن.
    نمی تونم اروم باشم تا وقتی اوضاع زندگی ام درست نشه

دور دوم:

  • به بین ابروها (تاج ابرو)ضربه بزن.
    اگر مضطرب نباشم چیزی حل نمیشه
  • به کناره چشم (شقیقه) ضربه بزن.
    ولی واقعا این فکرا درسته؟
  • به زیر چشم ضربه بزن.
    شاید من این باورهای اشتباه رو از یه جایی یاد گرفتم از یکی یاد گرفتم
  • به زیر بینی ضربه بزن.
    حالا تصمیم می گیرم به احساس هام اجازه ی حرف زدن بدم
  • به زیر لب ضربه بزن.
    همه احساس هایی ک باعث می شن من آروم نگیرم و تو این بمبست گیر کنم
  • به قفسه سینه ضربه بزن.
    همه ی ناراحتی های درونم رو پیدا می کنم و بهشون اجازه می دم حرف بزنن…
  • به زیر بغل ضربه بزن.
    هیچ اشکالی نداره که خودشون رو نشون بدن و آزادشون کنم.
    به خودم اجازه می دم که آرامش رو احساس کنم، امروز یه روز جدیده و من می تونم تغییرات خوبی ایجاد کنم.
  • به خودت فرصت بده و هر حرفی که توی دلت نگه داشتی رو به زبون بیار. اجازه بده این احساس از روحت خارج بشه… بعد از تمام شدن حرفات یکی دو تا نفس عمیق بکش و هر خاطره ای که به ذهنت میاد رو برای دفعه بعد یادداشت کن.

به طرز عجیبی درد من که بهش نمره ۹ داده بودم به نمره ۳ رسید، خیلی سبک شده بودم. باورم نمی شد این گفتگوی ساده و ضربه هایی که به صورت و بدنم زدم، انقد راحت تونست منو آروم کنه. خیلی سبک شده بودم.

روشی که دوست عزیزم به من یاد داد، تپینگ (ضربه درمانی) هست. شواهد زیادی ثابت کرده که تاثیرات عمیق و ماندگاری برای حل مسائل احساسی، خاطرات و آسیب های عمیق، بیماری ها و پاکسازی باورها ایجاد میکنه.

بزودی مقاله های بیشتری در این زمینه خواهم نوشت تا شما هم با تکنیک معجزه آسای سر انگشتان آشنا بشید.

 

 

وقتی از کنار دیگران رد می‌شوم، کافیه صدای خنده و حرف زدنشون رو بشنوم، اون وقت مطمئن می‌شوم که درباره من صحبت می‌کنن. اگر در روزی که برای گردش بیرون می‌روم باران بباره، فکر می‌کنم که دنیا نیز بر علیه منه و می‌خواهد برنامه‌هام رو به هم بزنه. البته گاهی اوقات می‌دانم که چنین افکاری غیرمنطقیه؛ اما باور دارم که مسائل به‌طور عمد برایم رخ می‌دهن. توقع بروز بدترین اتفاق‌ها رو دارم و همیشه با عجله نتیجه‌گیری می‌کنم. به‌هیچ وجه دوست ندارم دیگران خود واقعی‌ام رو ببینند؛ چون نمی‌خواهم از من چیزهایی بدونن و بعد بر علیه خودم به‌کار ببرن.»

ادامه مطلب

خودتان هم خوب می دانید که استعدادهای زیادی دارید و از آن ها استفاده چندانی نمی کنید. اگر می گویید نه من استعداد خاصی ندارم، متاسفانه باید بگویم این حرف ها دیگر خریداری ندارد جز خودتان. چه بهتر که شما هم خریدار بهانه های ذهنتان نشوید و با وجود هر ترس یا اضطرابی که دارید با خودتان صادق باشید و از استعدادهای الهی دورنتان به بهترین شکل استفاده کنید.
این که فکر می کنید استعداد خاصی ندارید یا کاری نیست که شما را به وجد بیاورد، یک بهانه است تا ذهن به چالش کشیده نشود و از آن فضای امن همیشگی بیرون نزند. یادتان باشد اکثر آدم ها استعداد بسیار شاخصی ندارند اما با تکرار و پشت کار به مهارتی بی نظیری می رسند که مکمل کمی استعداد اولیه شان بوده است.
با من همراه باشید تا با هم استعدادهای داخل گنجه های ذهن شما را کشف کنیم. ادامه مطلب